روی صندلی همیشگیش نشسته است و تکه چوبی را با دقت وارسی می کند . در حین این کار سوالی ذهنش را مشغول کرده....
امروز قرصهایم را خورده ام؟ این سوالی بود که هر روز صبح از خودش میپرسید و خیلی زود از جواب دادنش طفره میرفت. چون براستی نمی دانست که قرصهایش را خورده یا نه.البته این حالت را شش ماه بود که تجربه میکرد . درست از زمانیکه همسرش او را برای همیشه ترک کرده بود و از آسمان دلواپس احوالش بود.....
با خودش فکر میکند هر بار که وسایل کارگاه روی دستم میماند ناراحت و دلزده میشدم اما این بار زیاد غمگین نیستم...
حالا که این همه در چوبی روی دستم مانده. اشکالی ندارد. هر روز تماشایشان می کنم ...مگر همه اینها چقدر چوب و میخ و چسب مصرف کرده ...اصلا اشکالی ندارد در عوض این درها اینجا هستند و نمیتوانند آدمها را از هم جدا کنند ......