عادت داشت موقع خواب دستهایش را دو طرف تخت آویزان کند. آن شب هم همین کا ررا کرده بود، دستهایش را دوطرف تخت آویزان کرده بود.نیمه های شب با صداهایی عجیب و غریب از خواب پرید، احساس کرد یک طرف بدنش سنگین شده، با ترس فراوان چشمان پف کرده اش را به سمت چپ چرخاند، سرش ثابت بودو داشت خواب میدید، خواب یک ماهی بزرگ شبیه نهنگ که داشت لبخند میزد. به سرش گفت تو بخواب، خودم درستش می کنم. دوباره چشمهایش را چپ کرد تا تکلیفش را با نیمه ی سنگین بدنش معلوم کند،
داشت از سنگینی نصفه نیمه اش روی زمین می افتاد که فهمید نهنگی روی شانه ی چپش به خواب رفته....