بزرگ شدن یعنی رسیدن دستت به یخچال
یعنی برداشتن کیک شکلاتی تولدت
یعنی رفتن به اتاق خوابت بدون نگرانی از حرفهایی که پشت سرت میزنند
بزرگ شدن یعنی نترسیدن از کاغذهای کاهی
گم شدن میان کلمات توخالی
بزرگ شدن یعنی یک روز خوب وسط ظهر تابستان
روزی که دوست داری از مرگ بنویسی بدون ترس
از زخمهای پیر روح بنویسی بدون ترس
از فقر و فلاکت بنویسی بدون اینکه فهمیده باشی کیکهای شکلاتی  از سالهای دور در یخچال خیالت گندیده اند.