داشتم تکه های جر خورده و خشمناک روزنامه را با دست صاف می کردم . داشتم فکر هم می کردم,به گذشته ,به آینده ...ولی نه به حال. عکس روزنامه بزرگ نبود اما در ذهن من به اندازه ی پاهای یک فیل در دشتهای بی کران آفریقا مخرب و زجراور بود.

کاش به جای او عکسش گم میشد ,دکه ی روزنامه فروشی گم میشد یا حتی من گم میشدم ,در گذشته و آینده ای که او در آن سهمی نداشت.

عکس فوق متعلق است به ....... ......... 36 ساله . در تاریخ ...... از خانه خارج شده و هنوز برنگشته و ........ . همان حرفهای تکراری صفحه ی گم شده ها. مادرم می گوید برای تو که تازگی ندارد. تو بیست سال پیش گمش کردی . ولی من می دانم که تعریف گمشده چیز دیگریست در فرهنگ لغات. او کسانی راداشت که هرگز گمش نمی کردند یعنی من فکر می کردم که نمی کنند ولی .... . حالا اگر من تلفن را بردارم و بگویم ببخشید کمی آگهی را دیرچاپ کردید ,بیست سال دیر تر از زنگ تفریح کنج حیاط یا دیر تر از قول بده همیشه باهم باشیم . باهم دانشگاه برویم ,راستی شاید مرگمان هم در یک سال باشد.

نمی دانم شاید منم الان یک گمشده باشم و جایی میان روزنامه ها خشمناک و چروکیده منتظر پیدا شدن....