همیشه یک هیچ هست که آدم را سرپا نگه دارد, یک تکاپوی نامرئی که از سگ دو زدنهای ظاهری شروع میشود و به ثبات باور های انسانی می انجامد. همیشه آدم عاشق دوست داشتن است در حالی که گاهی حالش از خودش هم به هم میخورد . لق لقه ی زبانش فریادیست که می گوید آی آدمها دوستتان دارم. گل زیبا چقدر خوشبویی ,آهای ستاره دست مرا بگیر من شعر بلدم,پرواز بلدم تازه از ارتفاع هم نمی ترسم ببین. من عاشق آدمها هستم ببین. من فقط حالم از خودم بهم می خورد و فریاد می کشم ستاره جان تو هم بلدی مثل من سقوط کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟