تابستان ابری

آسمان ابری بود درست بر عکس انتظاری که از هوای مرداد ماه داری. به صورت پیرزن که نگاه می کردی چیزی مثل یک لبخند ماسیده گوشه ی چپ لبش را بالاتر نشان می داد. بالاپوشی برنگ خاکستری که با نقشهای قرمز رنگ پریده سادگی و یکدستی پارچه را زیر سوال میبرد,بر دوشش سنگینی می کرد. هراز گاهی سرش را بالا می گرفت و نگاهی گذرا به بیرون پنجره می انداخت. اگر پارسال سمعکش را عوض نکرده بود اکنون نمی توانست صدای قدمهای موزون و خوش آهنگی را که نزدیک و نزدیکتر میشدند,بشنود,ولی اینطور نبود. با چرخشی چهل و پنج درجه ای که به شانه های افتاده اش داد توانست خیلی زود صاحب قدمها را بشناسد. 

عینکش را تا نیمه های بینی پایین کشید و گفت می بینم هنوز هم کت و شلوار سرمه ای رنگ را دوست داری ...

مرد جوان در حالی که دستی به موهای کم پشتش می کشید گفت : بنظر میاد از دفعه ی پیش بهترید! و قبل از اینکه منتظر پاسخ پیرزن بماند با چند قدم بلند طول اتاق را پیمود و خودش را به طاقچه رساند . پیرزن گفت هنوز یاد نگرفتی کفشهاتو دم در بکنی؟شاید میخوای برقشونو برخم بکشی...

مرد جوان از توی آینه ای که پیش رویش بالای طاقچه بود براحتی میتوانست لرزش سرشانه های زن را ببیند و اندوهش را حس کند. دستش را دراز کرد و قاب عکس خاک گرفته را برداشت قاب عکسی که در مقایسه با بقیه اشیا طاقچه کهنه تر بود. و رنگ چهره ی صاحبش پریده تر. ...

چند ماه پیش که اومدم دیدنتون شیشش ترک دادشت . عوضش کردین؟

آره مادر عوضش کردم .

شما هم رنگ سرمه ای دوست داشتین؟

اون بیشتر دوست داشت . می بینم که تو هم دوست داری....و با صدای یواشتری گفت : حتما ارثیه. راستی مادرت هنوز توی آسایشگاهه؟ هنوز به تو میگه جعفر پسر اقدس دیوونه؟

آره هنوزم من واسش پسر اقدس دیوونم. اون فقط همین عکسو خوب خوب میشناسه.

دو سال قبل مرگ بابات بود قبل اون تصادف لعنتی. گفت سه تا چاپ کنن. یکی واسه من یکی واسه شماها یکی م ...چمیدونم حتما بدلش افتاده بود واسه بالا قبرش. هی. مرد بدی نبود ازش راضی م.

پیرزن بلند شد سرپا ایستاد و با دستهای چروکیده و سفیدش خاک را از چهره ی قاب زدود و در حالی که سعی می کرد نگاهش را از مرد جوان بدزدد گفت هیچوقت آرزو نکردم جای مادرت باشم. هیچوقت شکایتی نداشتم از اینکه هفته ای دو بار به دیدنم بیاد . این عادلانه بود . نبود؟ من یک نفر بودم شما سه نفر ... راستی خواهرت دانشگاهش تموم شد؟ میدونستی معرفت تو ازون بیشتره؟

آره پسر جان پدرت حق داشت درست نبود ثروتش بی صاحب بمونه. راستی خرج آسایشگاه زیاده؟ اگه به دیدنش رفتی بگو اینها همه خواست خداست. اینکه من روزها و هفته ها پشت پنجره به آسمون خیره بشم ...تک و تنها یا اینکه توی اون تصادف پدرت از دست بره و مادرت حافظش رو از دست بده . آره پسر جون اینا رو به مادرت بگو.

چتر پدرتو از کمد بردار. بارون شدید شده.

مرد جوان در حالی که یقه کتش را بالا می کشید گفت : کاش مادر هنوز منو میشناخت.