خانه عروسک ها

پشت ویترین اسباب بازی فروشی نشسته بودند.دو تا عروسک زیبا...یکی با بلوز و شلوار مشکی و کلاه حصیری. دیگری با پیراهن بلند سفید و کفشهای نقره ای.
یک ماشین بزرگ بارکش میانشان فاصله انداخته بودو هر بار که می خواستند بهم نگاه کنند باید خم میشدند تا دیگر ماشین بزرگ بارکش حایل نگاهشان نباشد...
هر روز ارزو میکردند که ای کاش یک روز با هم و در کنار هم باشند و دیگر ماشینی میانشان فاصله نیندازد.
بلاخره به ارزویشان رسیدند. یک اتاق پر از اسباب بازی با یک بچه بازیگوش که قرار بود صاحبشان شود...و آن دو عروسک شدند آقا و خانوم خانه عروسکی.
یکی از روزهای فصل پاییز که حیاط پشت پنجره زرد پوش برگهای زیبا بود غذای خانه عروسکی سوخت عروسک کفش نقره ای داشت ناخنهایش را لاک میزد...بوی غذای سوخته آشپزخانه خانه عروسکی را پر کرد . عروسک کلاه حصیری فریاد کشید بعدش هم قهر کرد. عروسک کفش نقره ای گریه اش گرفت. شب بالش کوچک سفیدش را برداشت و دم در خانه عروسکی خوابید. ولی نه خیلی خوب. چون سردش بود . عروسک کلاه حصیری شب خواب بدی دید و بلند شد ..پتوی عروسکی را برداشت و با دلسوزی عاشقانه روی عروسک کفش نقره ای را کشید. فردا صبح هر دو با هم آشتی بودند و قهقهه میزدند.
چند روز بعد عروسک کلاه حصیریبرای کار از خانه رفت ولی چند روز پیدایش نشد ووقتی برگشت نامه ای در جیبش بود که بوی عطر زنانه میداد. ...عروسک کفش نقره ای دوباره گریست.
چند ماه گذشت خانه عروسکی گاهی شاد بود و گاهی غمگین . یک روز آن بچه شیطان دست عروسکها را گرفت و به حیاط رفت ...روی برگهای زردو قرمز نشست و شد حایل دو عروسک ...عروسک ها دیگر نتوانستند همدیگر را ببینند . چقدر آرامش خوب بود سکوت زیبا بود ...آرزو کردند ای کاش هنوز پشت ویترین مغازه بودند و ماشین بارکش حایلشان بود.آن وقت شاید هنوز عاشق بودند....