تو آن شهد گوارایی که مسمومست
توآن هوای مه الود
که نفس های سردم
نشخوارش میکند
و
در تهوع یک صبح سرد پائیزی
میان رخوت کوچه و رویا
در باز دم این زمان نفرین شده
قرقره اش میکند
***
تو زر فروش بی عیار
تو ماتمکده رقصان
از هماغوشی شیطان و سرمستی
باده ای ساخته ای
که تا نوشیدمش
خواب هزار ساله ای
چشمانم را ربود
و آگاهی آب سهراب را
هزار بار زیر سوال بردم

***
تو شهوت دریا را وقتی در آغوش ساحل
آرام میگیرد دیدی و سکوت کردی

***
تو پیوند زمین و زمان را که شادباشی دیرین
کهنه شد در کنارشان
فریاد زدی ومن
خرابتر از هر خرابه ای
به تو پناه آوردم

***
به تو که سقف بودنت با چکه های گوش خراش
وممتد هوار شد روی سرم

و من زیر خروارها فریاد بی حاصل
جان دادم همه هستی ام را
لبخندهای شیطانی ات

ارزانی دیگران باد ...................