فروشی


می خواست برای فروش اجناسش به بازار برود ,اولین بار بود که کوله بارش به این سنگینی شده بود. نمی دانست با چه وسیله ای اجناس را بدنبال خود بکشد, همسرش گفت چمدان بزرگ توی انباری را برایت خالی می کنم ,دخترش گفت کیف کوله ی مدرسه ی من شیکتر است ,پسرش گفت یک گونی هم از سر این خرت و پرتها زیاد است,ابروهایش را در هم کشید , گوشی تلفن را برداشت شماره قصاب محل را پیدا کرد و انعام را حاضر. قصاب ساطور را تیز می کرد شنید که آهسته می گوید : نمی خواهم هیچ کدامشان جا بمانند . ....
سر خیابانشان یک بلوار پر درخت بود . پسرش را قبلا هم دیده بودم که با جوانکهای هم سالش همانجا سیگار دود می کرد. آن روز مشکی پوشیده بود و با اکراه بساط پیش رویش را زیرو رو می کرد هر از گاهی هم صدایی از گلویش بیرون می آمد: نصف قیمت دیروز کاسه ی سر پدرم با تمام آرزوهایش.......

...............فروشی.
جلو رفتم و گفتم : لطفا اولین آرزویش را به من بده.