قهوه را سرد و تلخ سر می کشم و به شعله ی آبی رنگ گاز خیره میشوم . نوشیدنی سیاه از دیروز بعداز ظهر روی گاز مانده و حالا چون زهری دلنشین جانم را به آتش می کشد. با خودم قرار گذاشته بودم فکر کردن را از برنامه ی روزانه ام حذف کنم اما باز هم فکر می کنم. یادم نمی آید درست چندم ماه بود که برای اولین بار در خانه دیدمش شاید اگر بنا بود از دو ماه جلوتر فکر کنم یادم می آمد اما نه فایده ای ندارد. تنها چیزی که بخاطرم مانده اینست که لباسش سرخابی رنگ بود با دنباله ای سفید که موقع راه رفتن مورچه ها را مغذب می کرد و من روی زمین دنبالشان کرده بودم تا کمک کنم جارویشان نکند با دنباله ی سفید لباسش. هراز گاهی بر می گشت و با تحقیر نگاهم می کرد و به راه رفتنش ادامه می داد . مورچه ها معذب بودند. وقتی تو به خانه برگشتی اخم کرد انگار او هم مثل مورچه ها معذب بود لباسش دیگر سرخابی نبود این بار یک پیراهن کوتاه سفید پوشیده بود کاش می فهمیدم از کجا فهمیده تو رنگ سفید را بیشتر از سرخابی دوست داری. من برای هر سه تایمان چای ریختم و استکان ها را آخر شب شستم . لبهایم را مرتب میجویدم چون با چای داغ سوخته بودمشان . قبل از خواب کتابی را که برایم خریده بودی ورق میزدم این هم قرار دیگری بود که با خودم گذاشته بودم از هر صفحه یک کلمه فقط یک کلمه. حالا باید چشمانم را می بستم و روی کاناپه دراز می کشیدم. چراغهای خانه یکی یکی خاموش میشد و از آن ببعد فقط سکوت بود و سیاهی شب. تو همیشه میرفتی زودتر از تمام شدن کابوسهایم ووقتی چشمانم باز میشد تمام رنگها سرخابی بود و او برایم قهوه درست کرده بود .....................