نا امیدت نمی کنم
قول میدهم هر روز گلدانهای خالیت را آب دهم
هر روز برای خوابهای آشفته ات لالایی خواهم خواند
تو هم باید قول دهی
هر روز کنار بستر خالی ام آه بکشی
ناامیدم نکن
نا امیدت نمی کنم
قول میدهم هر روز گلدانهای خالیت را آب دهم
هر روز برای خوابهای آشفته ات لالایی خواهم خواند
تو هم باید قول دهی
هر روز کنار بستر خالی ام آه بکشی
ناامیدم نکن
خانه عروسک ها
پشت ویترین اسباب بازی فروشی نشسته بودند.دو تا عروسک زیبا...یکی با بلوز و شلوار مشکی و کلاه حصیری. دیگری با پیراهن بلند سفید و کفشهای نقره ای.
یک ماشین بزرگ بارکش میانشان فاصله انداخته بودو هر بار که می خواستند بهم نگاه کنند باید خم میشدند تا دیگر ماشین بزرگ بارکش حایل نگاهشان نباشد...
هر روز ارزو میکردند که ای کاش یک روز با هم و در کنار هم باشند و دیگر ماشینی میانشان فاصله نیندازد.
بلاخره به ارزویشان رسیدند. یک اتاق پر از اسباب بازی با یک بچه بازیگوش که قرار بود صاحبشان شود...و آن دو عروسک شدند آقا و خانوم خانه عروسکی.
یکی از روزهای فصل پاییز که حیاط پشت پنجره زرد پوش برگهای زیبا بود غذای خانه عروسکی سوخت عروسک کفش نقره ای داشت ناخنهایش را لاک میزد...بوی غذای سوخته آشپزخانه خانه عروسکی را پر کرد . عروسک کلاه حصیری فریاد کشید بعدش هم قهر کرد. عروسک کفش نقره ای گریه اش گرفت. شب بالش کوچک سفیدش را برداشت و دم در خانه عروسکی خوابید. ولی نه خیلی خوب. چون سردش بود . عروسک کلاه حصیری شب خواب بدی دید و بلند شد ..پتوی عروسکی را برداشت و با دلسوزی عاشقانه روی عروسک کفش نقره ای را کشید. فردا صبح هر دو با هم آشتی بودند و قهقهه میزدند.
چند روز بعد عروسک کلاه حصیریبرای کار از خانه رفت ولی چند روز پیدایش نشد ووقتی برگشت نامه ای در جیبش بود که بوی عطر زنانه میداد. ...عروسک کفش نقره ای دوباره گریست.
چند ماه گذشت خانه عروسکی گاهی شاد بود و گاهی غمگین . یک روز آن بچه شیطان دست عروسکها را گرفت و به حیاط رفت ...روی برگهای زردو قرمز نشست و شد حایل دو عروسک ...عروسک ها دیگر نتوانستند همدیگر را ببینند . چقدر آرامش خوب بود سکوت زیبا بود ...آرزو کردند ای کاش هنوز پشت ویترین مغازه بودند و ماشین بارکش حایلشان بود.آن وقت شاید هنوز عاشق بودند....
تو آن شهد گوارایی که مسمومست
توآن هوای مه الود
که نفس های سردم
نشخوارش میکند
و
در تهوع یک صبح سرد پائیزی
میان رخوت کوچه و رویا
در باز دم این زمان نفرین شده
قرقره اش میکند
***
تو زر فروش بی عیار
تو ماتمکده رقصان
از هماغوشی شیطان و سرمستی
باده ای ساخته ای
که تا نوشیدمش
خواب هزار ساله ای
چشمانم را ربود
و آگاهی آب سهراب را
هزار بار زیر سوال بردم
***
تو شهوت دریا را وقتی در آغوش ساحل
آرام میگیرد دیدی و سکوت کردی
***
تو پیوند زمین و زمان را که شادباشی دیرین
کهنه شد در کنارشان
فریاد زدی ومن
خرابتر از هر خرابه ای
به تو پناه آوردم
***
به تو که سقف بودنت با چکه های گوش خراش
وممتد هوار شد روی سرم
و من زیر خروارها فریاد بی حاصل
جان دادم همه هستی ام را
لبخندهای شیطانی ات
ارزانی دیگران باد ...................
داستانی کوتاه با بیست کلمه و بیست فعل
رسیدم دیدم رسیده خوابیده بیدارشد دید آمدم خندید خندیدم گفت دیدم رفتی نماندی
خوابیدم آمدی هستم باش بمانم ماندم رفت.


روی صندلی همیشگیش نشسته است و تکه چوبی را با دقت وارسی می کند . در حین این کار سوالی ذهنش را مشغول کرده....
امروز قرصهایم را خورده ام؟ این سوالی بود که هر روز صبح از خودش میپرسید و خیلی زود از جواب دادنش طفره میرفت. چون براستی نمی دانست که قرصهایش را خورده یا نه.البته این حالت را شش ماه بود که تجربه میکرد . درست از زمانیکه همسرش او را برای همیشه ترک کرده بود و از آسمان دلواپس احوالش بود.....
با خودش فکر میکند هر بار که وسایل کارگاه روی دستم میماند ناراحت و دلزده میشدم اما این بار زیاد غمگین نیستم...
حالا که این همه در چوبی روی دستم مانده. اشکالی ندارد. هر روز تماشایشان می کنم ...مگر همه اینها چقدر چوب و میخ و چسب مصرف کرده ...اصلا اشکالی ندارد در عوض این درها اینجا هستند و نمیتوانند آدمها را از هم جدا کنند ......